ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

رفتن به شیراز برای خرید سمنو 92.12.25

سلام سلام خوبین من بعد از یک ماه بی شارژِ اینترنت امروز اومدم در خدمتتون با کلی حرف و عکس . عشق مامان چطوره من فداش بشم که گله منه این وروجکککککککک آدم 100 ازش داشته باشه سیرکه نمیشه با این نه نه نه گفتناش.خب بریم سر اصل مطلب ما روز 25.12.92 تصمیم گرفتیم طبق روال هرسال تشریف ببریم شیراز هم تفریح و هم برای خرید سمنو که ساعت 54صبح بیدار شدیم و تا آماده شدیم و رفتیم دنبال مامانم و خاله هات و تا حرکت کردیم شد س 6که حرکت کردیم بسمت شیرازکه تورا کنارتخته آش خریریم و رفتیم قائمیه نان خریدیم و کمی بالاتر قائمیه زدیم کنار تا صبحانه بخوریم که از قضا 5توله سگم اونجا بودن که ما رفیتیم کمی اونطرفتر نشستیم و مشغول خوردن صبحانه که بابا یکم آش و نان برداشت...
19 فروردين 1393

9.12.92 15ماهگیت مبارک

ای مامان قربون جینگولک بره که 15 ماهش شده و یه خانوم متشخص و فضول و تقلید کاره و خونه خرابکن شدی و دست بزتنتم که حرف نداره یه پسرعمو داری 4ماه و نیم ازت کوچیکتره نه براش مو گذاشتی و نه گوش تا بهش مبرسی موها و گوشاش میکشی البته اولا که انگشت توی چشماشم میکردی البته تنها حسین نبود به هربچه ای که میرسیدی اینکارو میکردی منم بت هیچی نمیگفتم تا یکم بزنیشون ولی هواتم دارم نمیذارم کسی بزنتت خودم پشتتم پس تا دلت میخواد بزنشون که من پشتتم 9.12.92 15ماهت شد پارسال این موقع 3ماهت بود نیم وجبی من فدات بشم دختر ه ی فضول که چه قلب مهربونیم دار یو هرچی که میخوری و یا داری به همه میدی 12.12.92 صبح بردمت بهداشت چون نوبت چکاب 15ماهگی داشتی که وزنت11و700بود و ...
18 اسفند 1392

10.12.92 4مین سالگرد ازدواج مصادف با آمدن بابایی از دبی

امروز شنبس و 4مین سالگرد ازدواج من و بابایی که امروزم بابایی از ذبی ساعت 5پرواز داشت برای بوشهر  منم قبلش بهش زنگ زدم و گفتم من سرم درد میکنه و نمیام فرودگاه و خودت بیا خونه ولی مگه میشه نریم فرودگاه منکه دلم براش یذره شده بود و توهم که دنبال یه صدای مرد میگشتی که از پشت تلفن صدات کنه سارینا خلاصه پرواز ساعت 19و 20دقیقه مینشست و من و تو هم سوار تاکسی تلفنی شدیم و رفتیم فرودگاه ما نتونستیم با ماشین خودمون بریم آخه چندروز قبلش از پشت یکی زد به ماشین و ماشین یکم خراب شد و بردمش صافکاری بخاطر همین ماشین نداشتیم خلاصه رسیدیم فرودگاه و منتظر شدیم تا هواپیما با 10مین تاخیر بالاخره نشست و مسافرا پیاده شدن و که بابا سریع زنگ زدبهم که کجایی منم ...
16 اسفند 1392

92.12.7 4 تا دندان از پایین داری در میاری

سسسسلااااااامممممممم من اومدم بالاخره بعدکلی گیرو گرفتاری بالاخره تونستم بیام یکمی بنویسم البته همشم گرفتار نبودم ا یکمم تنبل شدمممممم ولی خب اومدم اول یه تبریک که جوجه دخمام 5نجمین دندانش از پایین سمت راستش درومده وبقیشم در حال رویشه و کلی هم بخاطرشون تب کرده بودی و آب دهانت میریخت ولی خب همه اینا نشونه خانوم شدنته دیگه جینگولککککککککککککک من ...
16 اسفند 1392

بابایی رفت دبی92.12.3

شکلاته ناناژ من بابایی امروز 92.12.3که شنبه باشه رفت دبی که برای مغازه و خونه کمی خرید کنه و تا یه هفته ای هم نمیاد وجوجه مرغ و مرغش تنها گذاشته و رفته ما هم تا فرودگاه بدرقش کردیم پروازش ساعت 3ونیم ظهر بود ولی 1س و نیم تاخیر داشت که میشد س 5 
8 اسفند 1392

ولنتاین وپنجمین سالگرد دوستی من و بابایی مبارک92.11.25

ولنتاین مبا رک ولنتاین روزه عشقه بنظر من این روزه عشق فقط مخصوص دختر و پسرا نیست و میتونه عشق مادر به فرزند یا پدر به فرزندشم باشه مهم عشق بین 2نفره حالا حتما نباید عشق به جنس مخالف باشه که  مگه منکه عاشقتم نمیتونم به تو نیم وجبی تقلید کاره فضوله خرابکار ولنتاین تبریک بگم آخه منم عاشقتم نفسم در ضمن من و بابایی 25 بهمن سال 87 با هم دوست شدیم دلت بسوزه نخودچی من و هرسال روز ولنتاین 1سال از اون روز میگذره و همه اون روزا تبدیل به یه خاطره میشن ولی بیخیال بازم ولنتاینت مبارک نفسیه من                            ...
1 اسفند 1392

اولین باری که رفتی تل سیاه واولین خمیر دندانی که برات خریدم92.11.25

    اینم عکس خمیر دندانت     سلام گل مامان امروز برای اولین بار تورو بردیم تل سیاه که روستای خانوادگی بابایی میشه و چقدر هواش خوب و خنک و سرسبز بود و فامیلم که دوره هم جمع بودن و توهم که خوب فضولی میکردی توی اون روستا فقط 1دایی و 1عمع بابایی زندگی میکنن که بیشتر همه خونه دایی بابایی میرن که اسمه دایی بابایی علیه به عبارتی (علی دایی)ما صداش میکنیم  و اونجا 2اسب هم بود با کلی سگ که اسبه با کره اش بود و خیلیم مواظبش بود و تا میخواستیم نزدیکشون بشیم سریع میومد سمت ما برای لگد زدن و 1کره دیگه هم بارداره اسبه توهم کلی از اسبه خوشت اومده بود و میخندیدی و خلاصه کلی خوش گذشت و شبشم که اومدی...
29 بهمن 1392